محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
476
خلد برين ( فارسى )
به تحرير يك بيت از آن اكتفا مىنمايد ، نظم : هست از ملال گر چه برى ذات ذو الجلال * او در دل است و هيچ دلى نيست بىملال و از جملهء قصايد غراى مولانا قصيدهاى است هر مصرع تاريخ كه به هنگام جلوس اسماعيل ميرزا مشتمل بر مدح ميرزا گفته و در قصيدهء مهد عليا نيز كه ايمائى به آن شد درهاى آبدار سفته . و اين بيت از غزلهاى عاشقانهء آن يگانهء زمانه است ، نظم : اى گردن بلند قدان در كمند تو * رعنائى آفريدهء قد بلند تو مولانا وحشى يزدى : حلوا فروش بازار سخنورى و طوطى شكر - شكن انجمن بلاغت گسترى است . اشعار آبدارش ، عاشقانه و ابيات دلپذيرش عارفانه در لباس نظم جلوه مىنموده . نظم مثنوى فرهاد و شيرينش كه شور در انجمن سخنوران انداخته كوهكن را در روان كردن جوى شير منفعل ساخته . الحق به شيرينى شهد آن مثنوى ، شكرى ديگر بر سر خوان هنر جلوهگر نشده و به آن آب و رنگ ، گوهرى از بحرين لفظ و معنى به كنار نيامده . چون سفينهء خاطرها به اشعار عاشقانهء وى مشحون است به ذكر آنها مبادرت ننمود . مولانا ولى دشت بياضى : خدمتش از اعيان ولايت دشت بياض من اعمال قاين و شهد اشعار آبدارش در مذاق ارباب كمال شيرين است . در زمان خاقان جنت مكان به مرافقت سادات دشت بياض كه راه نگاه مولانا به گلزار رخسار يكى از ايشان بازپيوسته و چون زر تمام عيار در بوتهء عشق وى در گداز بود به درگاه معلى آمد و مدتها [ 102 ] در دار السلطنهء قزوين با سوداى محبت آن سيدزاده قرين و با شعراى درگاه معلى مانند مولانا ضميرى و امثال وى معاشر و همنشين بود . عاقبت در زمان دولت خاقان عليين آشيان به خراسان رفت و در فترت تليم خان بىايمان بنا بر ظهور تشيع گرفتار گرديده هم در آن اوان به فرمان آن نادان به قتل رسيد . مشهور است كه چون آن مردود به قتل مولانا جرأت نمود از در عذرخواهى درآمده گفته بود كه چون شعراء سيه زبان مىباشند و بيم